گشت و گذار و سفرهای من!!!!

 

به به سفر ... گردش .... طبیعت ... دوری از هر چی شلوغی و آلودگی...هورااااا

 

جمعه ای که مصادف بود با ششم اردیبهشت هشتاد و هفت به همراه توری دوستانه که یکی از استادانم برگزار میکنه رفتم دریاچه شورمست...این تور برای دوچرخه سوارها بود و قرار بود از دم پل که مسیر دریاچه شروع میشه تا بالا و کنار دریاچه ،رکاب بزنن...همینطور برگشتنی... اما چون قبلا این مسیر رو رفته بودم ، این دوچرخه سواری رو در حد و اندازه خودم نمیدیدم .... پس جز پیاده ها بودم که کلا چهار نفر بودیم...

بگذارید از اول برنامه شروع کنم...

صبح ساعت ۶:۳۰  زیر پل سید خندان جمع شدیم و بعد از اومدن همه بچه ها بار سفر رو بستیم...بارهم شامل دوچرخه بچه ها بود که بالای مینی بوس بستیم و راه افتادیم( همچین ...انگار خودم دوچرخه ها رو بستم...)

مسیر به سمت سه راه تهرانپارس و جاده هراز و بومهن و دوراهی جاده فیروزکوه بود.

یه صبحانه سبک تو رستوران بین راهی خوردیم و بدون توقف اضافی به سمت سوادکوه حرکت کردیم...

دقیقا راس ساعت ۱۱:۳۰ به سر پل و دوراهی شورمست رسیدیم...یه چند صد متر اولیه آسفالته و بقیه راه خاکی خوب...گروه تقسیم شد و دوازده نفری با دوچرخه ( خانوم و آقا ) و چهار نفری هم پیاده...از جمله من...اول مسیر چیز خاصی نداره و یه نمای کلی از شهر پل سفید داری و کوه سرسبز مقابلش...

آفتاب تند و تیزی هم بالای سرته که حسابی عرق آدم رو در میاره.

مسیر خاکی تا دم دریاچه چیزی حدود ۵ کیلومتره که به روایتی ۷ کیلومتر هم شاید برسه...

پوشش گیاهی در اول مسیر در حد تک درخت و بیشتر درختچه ایه که این باعث میشه توی آفتاب نیم روزی حسابی دم کنی و گرمت بشه.اما بعد از نیم ساعتی دیگه حواست به منظره ها و گیاهان جلب میشه و گرما رو فراموش میکنی.من بیشتر تو حال خودم بودم و تنهایی این مسیر رو می رفتم .همراهان بیشتر تمایل داشتن که اگه سایه ای ببینن زیرش یه استراحتی بکنن...برای همین اکثر راه تنها بودم و این تنهایی هم برام لازم بود.اول مسیر به علت شیب تندی که داشت ، گروه دوچرخه سوار به کندی حرکت می کردن و به عبارتی ما از اونها جلوتر بودیم...مینی بوس هم قرار بود که پشت سر همه با فاصله زمانی کمی از ما باشه که اگه کسی خواست بتونه سوار شه...

یکی از بچه های دوچرخه سوار جلوتر از همه بود که اونهم تحت تاثیر گرما قرار گرفت و زیر سایه یه درخت بزرگ گردو ولو شد... من و آقای محمد که سلانه سلانه حرکت میکردیم بهش رسیدیم ...ما هم نشستیم زیر درخت و آبی و استراحتی که با کمی میوه هم همراه بود ...کمی استراحت کردیم و دوچرخه سوار پستشو به آقا محمد داد و با من پیاده بقیه مسیر رو اومد...بین راه هم چندتایی عکس گرفتم هم منظره و هم از بچه های گروه.

بدون اتفاق خاصی به نزدیکی دریاچه رسیدیم که آقا محمد با دوچرخه اومد و خبر از رسیدن به دریاچه داد...دوباره آقایون دوچرخه ها رو با هم عوض کردن و من کما کان پیاده به راهم ادامه دادم.

اما هنوز آخرین پیچهای جاده رو که به دریاچه میرسید رو رد نکرده بودیم که یه خونه دوطبقه نوساز با حیاطی بزرگ و البته دیوار کشی شده برخورد کردیم . خوب میشد به نحوی قبولش کرد.

کمی بالاتر و زیر دریاچه به یه ساختمون ساده تر ولی بزرگتر رسیدیم که چند تا وسیله اوراقی توی حیاطش بود و یه شلنگ آب رو هم باز کنار راه گذاشته بود که رهگذرها ازاون استفاده کنن.این ساختمون قبلا نبود ، مثل ساختمون قبلی... و جالبتر اینکه سمت چپ ما یه زمین فنس کشی شده بود که توش یه ساختمون و یه گلخونه نسبتا بزرگ توش داشت!!!!

به راه ادامه دادیم و رسیدیم به یه در نرده ای کمی زنگ زده که جاده رو مسدود میکرد و امتدادش دیوار و فنس بود...آقا ما رو می گی هم گرممون بود و هم تعجب کرده بودیم.... در ... دریاچه....الله و اعلم

به هر صورت وارد شدیم که دیدم یه آقای نگهبان شکلی با یه قبض رسید به دست داره میاد سمت ما... گفتم شاید ورودیه میخواد بگیره...نه بابا ...ورودیه برای ماشین پشت سر ما بود...بعد از یک ساعت و چهل دقیقه پیاده روی آهسته و پیوسته به دریاچه رسیدیم...اما باز هم ماشینهای شخصی و غیره و تعداد زیادی آدم که همه جا بودن...ساختمون های زیادی برای استفاده گردشگرها ساخته بودن از ساختمون نگهبانی دم در تا رستوران دو طبقه و آلاچیقهای کوچیک و بزرگ که لا به بلای درختها یا کنار دریاچه درست کرده بودن...به اضافه یه سرویس بهداشتی که جرات نکردم برم سراغش...

اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد انبوه آدمها بود...کسایی مثل ما و بومیهای منطقه...اما با توجه به شلوغی دریاچه و کل مسیر تمیز بود و به ندرت آشغالی دیده میشد...بودا ... ولی نه اونقدر که تو چشم باشه.

قبل از اینکه به بچه ها ملحق بشم یه دور کامل دور تا دور دریاچه رو زدم و عکسهایی گرفتم و چند تایی قورباغه خوشگل کوچیک و بزرگ دیدم و کلی صفا کردم و خستگی راه از تنم در اومد...

کمی جای پارک ماشینها سازمان دهی شده بود و از پراکندگی اونها جلو گیری کردن...روی دریاچه هم چند تایی قایق پدالی بود که تو اون موقع روز کمتر روی دریاچه بودن...یه سوپر کوچولو هم اونجا بود که در حد چند جور کنسرو و آب و تنقلات ...

کلی قیافه دریاچه از اون چیزی که قبلا دیده بودم فرق کرده بود و همین قضیه کمی نگرانم میکنه...

به هر حال همه بچه ها دور هم جمع شدیم و بساط ناهار رو پهن کردیم و بسم الله

بچه های دوچرخه سوار نصفه نیمه تونسته بودن با دوچرخه بیان بالا و چند تاییشون هم با مینی بوس بقیه راه رو  اومده بودن...چند تایی هم از پایین مقتدارانه تا بالا رو رکاب زده بودن.

بعد ناهار، ساعت سه حرکت به سمت پایین ...باز هم دو گروه پیاده و سواره...با این تفاوت که این سری دو نفر پیاده ، هفت هشت نفر سوار دوچرخه و بقیه سوار بر مینی بوس ...

باز منظره های زیبا و کیف کردن... مسیر برگشت کمی هوا ابری شد و از اون گرمای تند و تیز خورشید کم شده بود و این به نفع من بود...مسیر با سرعت بیشتری به سمت پایین طی شد . یه پنچری داشتیم و دیگه هیچی...

چهار و ربع پای مینی بوس بودم و آخرین نفر...دوچرخه ها رفتند بالای مینی بوس و بعد حرکت به سمت تهران نیم ساعت بعد جلوی پل ورسک توفق کوتاهی کردیم و یه صفایی به سر و شکلمون دادیم و تا توقف بعدی که بعد از گردنه گدوک بود و اونهم جلوی یه دکه آش دوغ فروشی که دلی از عزا در آوردیم و دوغی هم خریدیم و به راهمون ادامه دادیم...طبق زمان بندی یه ساعتی جلو بودیم اما همین یه ساعت رو تو ترافیک بومهن و جاجرود جبران کرد و همون ساعت ده شب به محل قرار صبح رسیدیم...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 16:14  توسط    |