تبليغاتX
ایران چرخی - پارک ملی گلستان

ایران چرخی

گشت و گذار و سفرهای من!!!!

سلام به همگی شما

با فاصله زیادی از اجرای برنامه می خوام تنبلی رو کنار بذارم و دربارش بنویسم.

همیشه شروع نوشتن برام سخته ...در اصل نمی دونم چطور باید شروع کنم...بگذریم...

برنامه از این قرار بود که من به همراه چند تا از دوستانم به نامهای

پوریا،طناز،پیمان،معصومه،عرفان و بزرگ برنامه آقا مسعود با اقدامات اولیه از جمله گرفتن مجوز از محیط زیست گرگان و بستن بار و بنه ، ساعت هشت و نیم صبح مورخ 9/8/86 از تهران به قصد پارک ملی گلستان راهی سفر شدیم.هفت نفر تو یه پاترول ... اونهم برای صرفه جویی در مصرف بنزین که تو این روزها مثل گنجه... قرار شد بنزین رو آزاد و تو مسیر تهیه کنیم که این خودش داستانیه...مسیر ما از جاده فیروزکوه به سمت گرگان بود و از اونجا تا پارک ملی...چشم ما همش به عقربه بنزین بود که همینطور تند وتند می اومد پایین...ما در تمام طول سفر به هر شهری و پمپ بنزینی که می رسیدیم می رفتیم و منتظر می شدیم تا وانتی بیاد و بتونیم ازش بنزین بگیریم کلا"چیزی حدود 120 لیتر بنزین زدیم با مبلغهای گوناگون از لیتری 400 تا حتی مجانی به هر حال این شده بود کار ما تو هر شهر...تا پل سفید همه چی خوب بود تا اینکه ماشین برای بار اول پنچر شد...خوب عادی هم بود فکر شو بکنین یه پاترول خسته با هفت تا آدم بزرگ و کلی کوله و وسیله و بال و دو تا بار هیزم (تخته )...این از پنچری اول...رسیدیم به قائم شهر و دنبال آپاراتی و کار های مربوطه که لاستیک دوم هم پنچر شد...خودمون رو به ساری رسوندیم و پنچری ها رو هم گرفتیم و حتی خواستیم یه لاستیگ دیگه هم بخریم که از خیرش گذشتیم...به ساری که رسیدیم رفتیم بازار روز ساری و هرچیزی که برای این سه روز لازم داشتیم خریدیم . ناهارمون رو حول و حوش چهار عصر تویه رستوران (اکبر جوجه) خوردیم و به راهمون ادامه دادیم.

 

بازار روز ساری

 

تمام سعی ما این بود که قبل از تاریک شدن هوا به پارک برسیم اما با چرتکه ای که انداختیم دیدیم عملی نیست ، اونهم به خاطر پنچریهای مختلف...

به سمت بهشهر راه افتادیم.و قبل از غروب به اونجا رسیدیم پوریا کمی حالش خوب نبود اما وقتی رسیدیم بهشهر و رفتیم سایت پرواز و دید نمی تونه بپره حالش بیشتر گرفته شد و رانندگی رو به آقا مسعود سپرد و خودش رفت عقب ماشین و گرفت خوابید...حتی سعی کردیم ببریمش درمونگاه که راضی نشد و البته بعد از کمی استراحت حالش جا اومد و به رانندگیش ادامه داد...شهر های گرگان و علی آباد و آزاد شهر و مینو دشت رو رد کردیم تا بالاخره حدود ساعت نه و نیم شب رسیدیم به محیط بانی تنگ راه و چون دیر وقت بود کاری نمی تونستیم بکنیم. تصمیم گرفتیم همون دور و برها جایی برای چادر زدن پیدا کنیم که موفق نشدیم...جاده شمال مشهد که دقیقا" از وسط پارک و منطقه حفاظت شده می گذره جاده ی شلوغیه و پر از ماشینهای گشته. از خیر تو جنگل چادر زدن گذشتیم چون اصلا" امنیت نداشت.به راهمون به سمت آشخانه و بجنورد ادامه دادیم و پرسون پرسون خودمون رو به دو راهی دشت رسوندیم .بین راه چند تا به اصطلاح تفرجگاه بود که از کنار جاده تو شب موندن هم خطر ناک تر بود... کمی جلوتر از دوراهی یه مسجد افتتاح نشده بود که جلوش یه ردیف از دکه های بین راهی قرار داشت و یه پایگاه هلال احمر هم بود که موقعیت رو برای اتراق شبانه مناسب دیدیم . از جنگل هم خبری نبود.

 

شب اول

 

چادر ها رو علم کردیم و بساط شام رو راه انداختیم و بعدش با بار هیزمی که آورده بودیم آتیش مشتی راه انداختیم و تا یک نصف شب کنار آتیش بیدار بودیم هوا هم سوز بدی داشت و مجبورت می کرد از کنار آتیش جم نخوری...

صبح کمی دیر از خواب بیدارشدیم و با مشورت، همه موافقت کردن که راه اومده رو برنگردیم و کمی جلوتر از طریق پاسگاه محیط بانی میرزابایلو وارد منطقه بشیم.یه صبحانه توپ املتی با آشپزی عرفان زدیم تو رگ و راه افتادیم. به دو راهی سولگرد رسیدیم و چند متری که وارد خاکی شدییم به میرزابایلو رسیدیم. اما هماهنگی بین دو پاسگاه محیط بانی باهم و اینکه مجوز ما از تنگ راه بود، چند ساعتی از وقت ما رو تلف کرد.توی این فاصله هر کاری که میتونستیم براشون کردیم تا اجازه ورود به ما رو بدن که چندان هم موفقیت آمیز نبود...تو این فاصله از موزه حیات وحش اونجا دیدن کردیم .نمونه های خوبی بود هرچند که چند مورد از اونها فقط به عکسی محدود می شد و لی دیدن یه شیر بزرگ اونهم در بدو ورودت جالب بود.بالاخره دل یکی از اون محیط بانها برامون سوخت و برای  خالی نبودن عریضه اجازه داد با اون یه گشت کوتاهی تو منطقه بزنیم گشتی تقریبا"چهل و پنج دقیقه ای...و ماحصل این گشت دیدن یه گله آهو از فاصله دور بود...به علاوه تعدادی کبک تپل مپل...چون از وقت ناهارش گذشته بود سر و ته بازدید رو هم آورد  استدلالش هم این بود که همه منطقه همینه و فرقی با هم نداره...ما هم دست از پا درازتر به پاسگاه برگشتیم...

طبق اطلاعاتی که از یه رهگذر گرفتیم در ادامه همین مسیر به سمت سولگرد میشه شکار  دید. و چیز دیگه ای هم که گفت این بود که در ادامه دهی وجود داره به نام بهکده که در گذشته جذامی ها روبه اونجا می فرستادن...برامون جالب بود راه رو ادامه دادیم ... ما که از خیر بازدید از پارک گذشته بودیم.راستی یادم رفت بگم که ما یه بار دیگه هم تو منطقه پنچر کردیم و با اقدامات سریع محل سوراخ رو گرفیم و به جاده اصلی برگشتیم و تو یه آپاراتی مشکل رو برطرف کردیم و یه تیوپ برای یکی از لاستیکهای زاپاس انداختیم و به سمت سولگرد راه افتادیم.این برنامه هرچند برامون پارک ملی نداشت اما کلی کار مربوط به پنچری و تیوپ انداختن به لاستیک و امور مربوطه دیگه یاد گرفتیم که میشه با این اطلاعات یه آپاراتی راه بندازیم...

 

پاترول خسته ما

 

جاده ای که به سولگرد میره کاملا" خاکی ،باریک ، پر از دست انداز و بدون هیچ تابلو و علامتیه فقط هر چند وقت یکبار تابلویی از محیط زیست دیده میشد که اعلام می کرد منطقه حفاظت شده است و از این حرفها...

 

یه توضیحی بدم:وقتی وارد جاده خاکی به سمت سولگرد شدیم تا رسیدن به آبادی هیچ ده و روستایی نبود،اگه بهکده رو ببینین ما چیزی حدود نیم ساعت پایین تر از اون بودیم و ده هم بنام چارتاش یا چار تاغ بود که تو نقشه نیست و طبق صحبت با اون خانوم دوراهی به سمت چپ قبل از ده می ره به سولگرد در حالی که تو این نقشه سولگرد درست قبل از دو راهیه...که در واقع این طور نیست...

 

گاهی هم به دوراهی می رسیدیم که هیچ اسمی نداشت و ما از هر طرفی که میدیدم بهتره می رفتیم...که دست آخر هم دم غروب به یه آبادی رسیدیم.در وحله اول با یه خانم پیر برخورد کردیم که اسمش زهرا خانم بود و داشت جوجه بوقلونهای همسایه رو که بهش سپرده بودن توی یه لونه اتاق مانند می کرد.اطلاعات زیادی نتونستیم ازش بگیریم جز اینکه بچه هاش رفتن شهر و اون تنها تو اون ده زندگی میکنه این اطلاعات رو هم در قبال کمی بیسکوبیت و مبلغی پول بهمون داد و دیگه هیچی...

تو همون حال و اوضاع آقایی رو دیدیم که داشت با موتور برقش ور می رفت اون بیشتر تونست کمکمون کنه . گفت که اینجا بیشتر ییلاقیه و اهالی هم تو بهکده که نیم ساعتی با اینجا فاصله داره زندگی می کنن .  بیشتر مردم برای کمیته امداد کار میکنن .روزها میان اینجا و به زمین و گوسفنداشون می رسن و شب بر می گردن...نه آب لوله کشی داره و نه برقی...فقط یه خط تلفن غیر مستیم دارن که با انرژی خورشیدی کار میکنه که شبها و روزهای ابری کار نمیکنه...ما این مدلی شو دیگه ندیده بودیم.باز هم با مشورت انجام گرفته تصمیم گرفتیم شب رو تو یه اتاقی که از آقا میرزا اجاره کردیم بمونیم چون دیگه هوا تاریک بود و مسیر هم خطرناک.

 

نمایی از ده چارتاش یا چار تاغ

 

یه اتاق از آقا میرزا اجاره کردیم که بیشتر شبیه انباریش بود اما بزرگ بود.وسایل رو از ماشین خالی کردیم و اولین کاری که کردیم چند لیتر بنزین که تو یه دبه داشتیم ریختیم تو موتور برق آقامیرزا و برای چند ساعتی برقمون جور شد...بعد هم سریع من و عرفان مشغول درست کردن یه پیش غذا شدیم تا شام اصلی رو درست کنیم .با چند تا کنسرو لوبیا و تن یه سالاد ماکارونی درست کردیم و زدیم تو رگ...بچه ها رفتن تا از تنها چشمه ده آب بیارن که برای غذا و قضای حاجت مشکلی نداشته باشیم...موقعی که ما مشغول آماده کردن غذا بودیم معصومه سری به خونه همسایه زد و با زن صاحب خونه آشنا شد و اونطوری که می گفت خونه ای بسیارتمییز و مرتب بود که نشون از سلیقه ی زن خونه داشت.یه خونه روستایی به تمام معنی...

 

باز هم چارتاغ-صبح

 

پیش غذا رو که خوردیم کمی حالمون اومد سرجاش و جون گرفتیم...نشستیم تو ایون خونه و سور و سات شام اصلی رو آماده کردیم...با آتیشی تو یه استامبولی و زیر نور فانوس...چون بیرون از اتاق خبری از لامپ نبود و این حس و حال خوبی به همه مون می داد . قرار شد با سرآشپزی گری عرفان شام میرزاقاسمی درست کنیم که بادمجونها رو روی ذغال کبابی کردیم و بقیه کارها رو دو تا گاز انجام دادیم...در همین اوضاع و احوال خانم همسایه که خواهر خانم آقا میرزا بود تو ایون به ما پیوست و از زندگی در اونجا و رسم و رسوم اونجایی ها گفت و حتی دستور آشپزی هم داد .تا حدودی سیستم غذایی اونها با ما فرق میکنه مثلا" اونها توی خورشت قیمه لپه و توی میزاقاسمی گوجه فرنگی نمی ریزن و چیزهای دیگه...حتی از میرزاقاسمی عرفان هم نخورد و با احترام برد تا بریزه برای مرغهاش...توی صحبتهاش بود که فهمیدیم اونها به داماد خانواده میگن آقامیرزا...

 

نمایی از خانه آقامیرزا

 

به هر حال تو همین حین و بین بود که آقا مسعود اومد و گفت فکر کنم باک سوراخه که با گفتن اینکه اقا سگه داشته اونجا کاری می کرده ازش گذشتیم...ساعت ده و نیم بود که داشتیم برای خواب آماده میشدیم که پوریا اومد و گفت باک واقعا"سوراخه و داشتیم یواش در این مورد حرف می زدیم (آقامسعود و عرفان و معصومه زودتر خوابیده بودن ) که آقامسعود با همون حالت خواب آلودگی تو کیسه خوابش نشست و گفت چی شده ؟که وقتی فهمید باک سوراخه فقط گفت روی سوراخ صابون بمالین و بعد دوباره خوابید ...ما هم همدیگه رو نگاهی کردیم و رفتیم سراغ ماشین . اول پوریا و پیمان سعی کردن پیچهای گارد زیر باک رو باز کنن که چون سالیان زیادی از بسته شدن اونها گذشته و یه جورایی زنگ زده بودن هر چها تا پیچ بریدن و گارد در اومد...بالاخره جای سوراخ رو پیدا کردن و دیدن که کاری غیر از پیشنهاد آقامسعود تو اون شرایط نمی تونن انجام بدن روی سوراخ رو صابون کشیدن که بلافاصله نشت بنزین بند اومد و در عجب این قضیه و با خیال راحت خوابیدیم... خدا آقا مسعود رو حفظ کنه...

 

محل چشمه

 

صبح حدودای شش بیدارباش زدیم و صبحانه ای و جمع کردن وسایل و کارهای مربوطه و بعد حرکت به سمت جاده اصلی ...هنوز نیم ساعتی از خروج ما از ده نگذشته بود که یه دسته قوچ رو تو سینه کش تپه کناریمون دیدیم و با دوربین مشغول نگاه کردنشون بودیم که بیچاره ها از ترس ما به سمت محدوده پارک در سمت راست ما شروع به دویدن کردن...درست در فاصله چند متری از ما ...یه جورایی سمت راست جاده منطقه پارک ملی شروع میشد و اونها این رو می دونستن...هر چند خودشون همون جا هم تو منطقه حفاظت شده بودن...صحنه بسیار جالب و هیجان انگیزی شده بود مثل فیلمهای حیات وحش...سیزده تا قوچ و میش از جلو و پشت ماشین مثل تیر می دوئیدن و ما هم نگاهشون می کردیم...سر دسته اونها یه قوچ با شاخهای بزرگ بود ...عجب ابهتی ...سریع تر از اونکه فکرشو بکنین از ما دور شدن و ما هم روی تپه ای که از دیدمون پنهان شده بودن به دنبالشون . وقتی رسیدیم بالای تپه اونها دره رو رد کرده بودن و رو سینه کش کوه روبرو بودن ...عجب سرعتی... کمی اون بالا نشستیم و بعد برگشتیم پایین سمت ماشین...دیگه صحبتها دور این گله می چرخید و با ذوق هر چه تمام بارها و بارها اون رو مرور کردیم...رسیدیم جاده اصلی و به سمت مینو دشت و تهران حرکت کردیم...در قسمت شمالی جاده از میرزا بایلو تا شروع منطقه جنگلی ،برای جلوگیری از خروج حیوانات به داخل جاده و احیانا" صدمه دیدن اونها به موازات جاده خندق بزرگی رو کنده بودن و خاکهاشو هم مثل یه دیواره کنارش به سمت جاده ریخته بودن...عجب فکری...هر چند که ، گاه و بیگاه در طول جاده جنگلی تلفاتی دارن که حیوونها شبها میان وسط جاده و با ماشینهای گذری تصادف میکنن.البته آمار دقیقی از این تلفات موجود نیست.

به منطقه جنگلی پارک رسیدیم و رفتیم محیط بانی تنگه گل که با برخورد مناسب محیط بان اونجا روبرو شدیم حداقل این یکی ما رو سر ندووند... گفت اگه بخواین برین تو منطقه باید یه محیط بان همراه شما باشه که چون الآن نیرو نداره از این کار معذوره ولی سراغ جایی رو داد که میتونیم خودمون تا جاییشو بریم و احیانا"شکاری ببینیم...ما هم به آدرسی که نشونی هاشو داده بود رفتیم ولی قبل از اون یه ماشین محیط بانی از روبرو مون در اومد و چراغ زد و وایستادیم به خیال اینکه خبر خوبی برامون داره...ولی تنها حرفی که زد این بود که مجوز شما محدود به کنار جاده است و نمی تونین وارد پارک بشین!!!!!! ما رو میگی هاج و واج مونده بودیم که این حرف یعنی چی کنار جاده رو که هر اتوبوسی و ماشین گذری می تونه ببینه و اگه اینطوریه دیگه گرفتن مجور برای چیه ....هر کسی که از مشهد به شمال میره یا بلعکس از اینجا رد میشه حتی قاچاق چی هاش....

به رسم ادب تشکری کردیم و رفتیم تا رسیدیم به تفرجگاه آبشار...این هم بگم که توی این منطقه جنگلی ، چند تا محل استراحت و حتی اقامت گاه وجود داره که به نام تفرجگاه تابلو خورده ولی نمیشه زیاد بهش تکیه کرد چون از اونجایی که وزارت راه داره یه اتوبان به چه عظمتی رو به موازات جاده فعلی میکشه اونهم از وسط پارک ملی!!!! و منظره های زشتی از پایه های پل ها و جاده در دست احداث رو به معرض دید گذاشته...تعدادی از این تفرجگاهها بسته شده و اقامتگاه هم در اختیار کارگران وزارت راه قرار داده شده و دیگه از امکانات خبری نیست.

به تفرجگاه آبشار رسیدیم و رفتیم تا آبشار رو ببینیم.تقریبا" هر رهگذری که می تونست اونجا توقف می کرد و همین مسئله هم باعث شده بود تا آشغال زیادی اونجا پخش بشه.سطل اشغال بود ولی کسی بهش اهمیت نمی داد و هر جا که دوست داشت زباله هاشو می ریخت.قدم زنان به سمت آبشار که فاصله کمی از جاده داشت راه افتادیم که تو همین حین یه خانواده چهار تایی از گراز رو دیدیم ... پدر و مادر که به رنگ تقریبا"سیاه بودن و دو بچه که با رنگ خاکستری تیره و جثه کوچکتر...این هم از شانس ما ...فاصله زیادی باهاشون نداشتیم و وجود ما اونهارو ترسونده بود و پا به فرار گذاشتن اما تونستیم چند تا عکس از اونها بگیریم...اونها بدو و ما بدو...وقتی از دیدن دوباره اونها مأیوس شدیم ولی به خاطر همین دیدن اونها هم ذوق زده بودیم. مسیر آبشار رو ادامه دادیم و به پای آبشار رسیدیم آبشاری به چه بلندی و باریکی ... البته تو این موقع سال بیش از این هم انتظار نداشتیم...منظره و منظقه زیبایی بود .

چند تا عکس گرفتیم و موقع برگشت تونستم یه لاسرتا (مارمولک تو اصطلاح عامیانه ) با یه تعقیب تند و سریع بگیرم که از اون هم چند تایی عکس گرفتیم و ولش کردیم تا خوش باشه.نزدیک ماشین یه لارو خوشگل هم دیدیم که ظاهر و رنگ خوشگلی داشت چثه بزرگی داشت و آروارهای قوی که حتی تونست انگشت پوریا رو زخم کنه...

باید به فکر ناهار می بودیم.ما برای ناهار سر دوراهی دشت که شب اول رو گذرونده بودیم کمی گوشت کبابی خریده بودیم . کمی جلوتر از تفرجگاه آبشار یه تفرجگاه دیگه بود که الآن اسمش یادم نیست ولی یه موزه هم داشت. رفتیم تو ، یه جای خوب کنار شیر آب پیدا کردیم و بساط ناهار رو راه انداختیم... کباب و برنج...

مشغول خوردن بودیم که دیدیم چشمهای پیمان گرد شد و گفت اونجارو که برگشتیم و دیدیم یه گراز اومده ناهارش رو از توی آشغالهایی که مردم نا اهل ریخته بودن تو جای جای پارک، پیدا کنه که وقتی دید چهارده تا چشم بر و بر اونو نگاه میکنن پا به فرار گذاشت...ناهارمون رو که خوردیم با خیال راحت به سمت تهران راه افتادیم. ولی قبل از اون پوریا باید به خواستش که پریدن با پاراگلایدر بود می رسید ...رسیدیم بهشهر و با اطلاعاتی که داشت سایت رو پیدا کردیم البته سایت 400 متری رو(یه سایت 700 متری هم داره) ولی همون هم غنیمت بود...جای مناسب رو انتخاب کرد و آماده پریدن شد و پرید.کلی کیف کرد... هوا داشت تاریک میشد و ما از بالا نظاره گر پروازش بودیم و با چشم دنبالش می کردیم تا ببینیم کجا فرود میاد . با اولین تماسی که گرفت راه افتادیم و پیداش کردیم .البته تو مسیر برگشت یه خرگوش سفید خوشگل و یه جغد هم دیدیم.

پوریا نشست پشت فرمون و راه افتادیم به سمت تهران...شام هم بین راه رفتیم اکبر جوجه که این روزها هرجا میری با فاصله های کم تا دلت بخواد اکبر جوجه میبینی حالا کدومش اولین بوده خدا می دونه...حوالی ساعت دوازده نصف شب بود که پوریا برید و زد کنار و  روی چمن های وسط بلوار ساری به سمت قائمشهر یه چرت دوساعته زد البته بقیه هم همین کار رو کردن سه تا تو ماشین و دوتا روی چمن و منهم بیدار...

دوباره راه افتادیم که حوالی سفیداب باز هم خوابش گرفت و جاشو با پیمان که تونسته بود چند ساعتی رو عقب ماشین بخوابه داد و باقی مسیر رو تا تهران اومدیم.تا برسیم ساعت پنج و نیم صبح بود و حسابی خسته بودیم ، مخصوصا"پوریا که تمام مسیر رو بغیر از آخراش رانندگی کرده بود.تازه دمقی اینکه نتونسته بود پارک رو اونجور که می خواست ببینه مزید بر علت بود.

با هر مشکل و ترفندی بود برگشتیم تهراه و هر کدوم یه سمتی...

تو این برنامه کلی چیز یاد گرفته بودیم ... اینکه زمان بیشتری برای این برنامه باید گذاشت...مجوز رو باید برای هر روز جداگانه گرفت و نامه اون حتما"دستون باشه...ماشین مطمئن باشه ...برای بروز هر مشکل آمادگی داشته باشین...چندتا موزیک مناسب و خوب همراهتون بردارین...همسفرتون رو بشناسین...با نقشه و برنامه ریزی دقیق پیش برین... و بدونین دنبال چی هستین... زیاد هم سخت نگیرین و از برنامه ای که جلو روتونه لذت ببرین و هر چیزی رو به فال نیک بگیرین... 

  

  

 

                                         درختی که زیرش چادر زده بودیم...از زیر...

محوطه محیط بانی میرزا بایلو

بیکاری هم بد دردیه 

برجهای بجا مانده از یک کاروانسرا

بالاتراز پاسگاه میرزابایلو

خونه ای در بر جاده اصلی

 بین راه به سمت سولگرد

در طول مسیر تنها جایی که میشد درخت انبوه دید در یک تنگه کوچک و باریک بود

نمایی دیگر از ده

زیر این صخره چشمه است

تفرجگاه آبشار

لطفا"به سطل زباله و آشغالها دقت کنید

محلی که توسط گرازها شخم زده شده

خود گراز

یه خانواده گراز در چند متری ما...

آبشار گلستان

با ارتفاع ۵/۱۹متر

واقعا"که جوجوه

ولی این واقعیه...رو دست خودمه...

این یکی موزه ایه

از جانوران موزه میرزابایلو

قاطی کردن درخت...

داخل محوطه محیط بانی  تنگه گل

جاده جنگلی

قارچهای گوگولی!

پوریا آماده پریدن میشه

سایت مینو دشت

بال پوریا

 اون خط منحنی  آبی ،پوریا است

کلاهش با ته میوه بلوطه

پیروز باشید 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 17:50  توسط مهشید خانم  |