|
گشت و گذار و سفرهای من!!!!
|


















میخوام ایندفعه زیاد به حواشی نپردازم و کوتاه تر از همیشه بنویسم
البته این مسیر برای من که چند بار اونو طی کردم ، تکراری بود اما طبیعت زیبا ، هر روزش یه جوره و دیدنی...
اگه شاهدخت روز قبلش زنگ نمی زد احتمالا پیچیده بودم ... ولی خوشحالم که رفتم
طبق معمول (جمعه) صبح زود ساعت پنج و نیم آقای کیانی و شاهدخت اومدن دنبالم و حدود چهل و پنج دقیقه بعدش رسیدیم به لواسان و بعدش هم افجه و در انتهای جاده هم رسیدیم به ابتدای مسیر پیاده روی .
این منطقه هم مثل بقیه ییلاقات اطراف تهران دارای باغات گیلاس و آلبالو و ...ست ....البته نه به تراکمی ده تنگه و مسیرش هم پهن اما سربالایی است با سرعت متوسط رو به پایین ، از ابتدا تا انتها دوساعت راهه .... یه کافه نقلی و کوچیک هم بین راه داره که میشه استراحتی کرد... اولین جایی که میشه آب برداشت کمی بالاتر از این کافه است که شیر آبیه که کنار دیوار یه باغ بزرگه و چند تایی هم درخت بید خوشگل کنارشه.
در طول مسیر منظره های خوشگلی وجود داره که باید خودتون اونجا باشید تا حسابی از دیدنشون کیف کنید...
مسیر کاملا مشخصه و احتیاجی هم به راهنما نداره
توی مسیر به کوهنوردهای هم برخوردیم که عزمشون رو برای یکی از قله های سمت دشت هویج جزم کرده بودن...
درست قبل از دیدن و ورود به دشت هویج تخته سنگهای بزرگ و زیادی میبینید که نشونه پایان راهه و بعد از عبور از اونها یه منظره زیبا خواهید دید.... اینجا آخر مسیر پیاده رویه و باید زیر ردیفی از بیدها که کنار جوی ابی قد کشیدن و جای خوبی برای استراحته، اتراق کنید
البته به شرط اینکه جایی باشه...
بعضی ها از شب قبل اومده بودن و چادر زده بودن...این منطقه زمینهاش زیر کشت شبدر و یونجه است ... و صاحب داره.. پس اگه به این جا رسیدید رد چرخهای ماشین رو دنبال کنید تا به درختها برسید...تعجب کردید ... بله جای چرخ ماشین... تا خود دشت ماشین میاد بالا. سواری و اینا نه ها.. یه جیپ بسیار استثنایی...پایین عکسش هست...توی مسیر هم دیدیمش و چند تا هم با خودش مسافر آورده بود بالا...
یه جای خوب برای خودتون پیدا کنید ... اگه کمی تو این فصل بگردید میتونید آویشن و چای کوهی پیدا کنید و با آب چشمه اونجا یه چایی دبش نوش جان کنید و لذت ببرید...
منطقه نسبت به سال قبل و قبل تر ،خشکه و اون رودی که سمت چپ دشت قرار داشت و یه دار و درختی هم کمی بالاتر از اینجا قرارداشت خبری نبود...
بیشتر وقت ما به نگاه کردن و فراری دادن یه گله بز شیطون گذشت که تقریبا ما کار چوپونهاش رو ساده کردیم...
اونجا صاحب زمین ، آلونکی داره و برای خودش کلی اونجا صفا میکنه و گاه گاهی هم دادش در میا که آااای از وسط زمین نیاین... پول بابتش دادم...
بعد از ناهار و استراحت و کمی گشتن در اطراف ...ساعت چهار ، نم نمک به سمت پایین راه افتادیم و پنج و نیم دم ماشین بودیم و یه ساعت بعد هم تهران...
خوب شد میخواستم تلگرافی بنویسم اینقدر شد.... خدا رحم کرد....![]()
عکسها در ادامه...
جای یکی از دوستانم هم خالی بود... ای کاش بود...![]()